تبليغاتX
بوف بینا
بوف بینا

و من از عشق هیچ نمی دانستم که اگر می دانستم چرا ...

گذشت... مثل همه روزها! مگر می شود من این چنین دچار روزمره گی شوم ...

حتی در خاطرم هم نمی گنجید که من با خود این گونه تا کنم ...

یعنی من زنده ام ؟

پس این بوی مردار از کجا به مشام می رسه؟

خدایا یعنی امیدی هست به دوباره زنده شدن؟

یاد بچه گیهایم به خیر چه عاشقانه و آرام گذشت اما این من بودم من بزرگ من عاقل من مثلا بالغ که با خودم این کردم که نباید می کردم ...

در اتاقی تنها نشسته ام و اقلام نجومی صاحبان شرکت را جابجا می کنم ...

هر کجا می روم چنان کار می کنم که به سختی حاضر می شوند آنجا را ترک کنم اما اینبار حتی دل به کار هم نبسته ام ...

اصلا من دارم چه کار می کنم ؟

من حالم خوبه؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 12:45 | لینک  | 

چند روز خوب نیستم ...

حتی کارهام مونده ...

به ترناس عزیز قول دادم تو بازی كتاب هاي ناتمام شرکت کنم اما ...

اما همینجا قول می دم که یک کم که حالم خوب بشه اولین آپ اون باشه...

 

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 9:37 | لینک  | 

تا حالا شده...!!!

  تا حالا شده هر چی بیشتر سعی کنید کمتر نتیجه بگیرید! سعی می کنم اوضاع رو که از نظر بقیه - مگه

چه اش رو ـ درست کنم اما یک دفعه تو بدترین حالت به هم می ریزه و من باز به هم می ریزم نمی دونم

چه کار کنم ...

 و باز دچار همون سکوت لعنتی می شم

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 9:15 | لینک  | 

منظومه ها

پس این ها همه اسمش زندگی است
 دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
 و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
 و شقایق ها پیام آوران ایه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
 و ماه
 و منظومه ها
 ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست

                                                                                                           حسین پناهی

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 10:25 | لینک  | 

 

و من باز خسته تر از آنم که باز سعی کنم...


 پ.ن.

کاش اینهمه قضایا رو نمی پیچوندیم...

اصلا کاش یک کم ساده تر می گرفتیم زندگی رو...

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 12:41 | لینک  | 

باز دارم سعی می کنم که زندگی و آسون بگیرم ...

باز دارم سعی می کنم یک کم برای خودم زندگی کنم...

باز دارم سعی می کنم از زندگیم لذت ببرم ...

باز دارم سعی می کنم یک کم آروم باشم ...

باز دارم سعی می کنم یک کم خوشبین باشم ...

باز دارم سعی می کنم  مثل آدم آهنی نباشم ...

باز دارم سعی می کنم غیر مسیر خونه و سر کار جاهای دیگه هم برم ...

باز دارم سعی می کنم یک کم هیجان داشته باشم ...

باز دارم سعی می کنم جوری رفتار کنم که احساس کنم زندگی و زنده بودن و ...

باز دارم سعی می کنم این همه محبت و عشقی ـ که مثل تمام آدما تو وجودم ـ که به زور خفه کردم تو وجودم رو آزادش کنم ...

باز دارم سعی می کنم ...


 پ.ن.

آریا دیشب تب کرد ومن باز به هم ریختم ...

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:56 | لینک  | 

 
 
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
امروز چنان مستم از باده‌ی دوشینه
تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد
تا هست ز نیک و بد در کیسه‌ی من نقدی
در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد
آن رفت که می‌رفتم در صومعه هر باری
جز بر در میخانه این بار نخواهم شد
از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن
از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد
از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت
وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد
چون یار من او باشد، بی‌یار نخواهم ماند
چون غم خورم او باشد غم‌خوار نخواهم شد
تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم
تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد
چون ساخته‌ی دردم در حلقه نیارامم
چون سوخته‌ی عشقم در نار نخواهم شد
تا هست عراقی را در درگه او باری
بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد

 


 پ.ن.

خدایا بیا آشتی!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

التماس به خدا شجاعت است. اگر برآورده شود، حاجت، اگر برآورده نشود، حكمت است.

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 14:59 | لینک  | 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعظم در ساعت 11:25 | لینک  | 

وقتی که دیگر نبود ،
من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،
من در انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد ،
من شروع کردم .
وقتی او تمام شد ،
من آغاز شدم .
و چه سخت است تنها متولد شدن ،
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن …

دکتر علی شریعتی     

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 13:43 | لینک  | 

بهت می گم : برام یه شعر بذار ...

بهم می گی : تو دیگه استاد شدی برا خودت!!!!

اما من دلم می خواد برام شعر بذاری ! چرا همیشه همینطوره تا وقتی برات زیاد فرقی نمی کنه همه چیز خوب پیش می ره اما وای به حالت اگه...اینو بارها تجربه کردم نو همه روابط زندگی این اصل جریان داره !!!!


نتیجه : باید سعی کنم هیچ وقت استاد نشم

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 11:45 | لینک  | 

هرگاه آسمان اخمهایش را به سویت نشانه رفت ... سایبانی خواهم شد برایت

                                     سخت تر از سنگ .  .  . داغتر از بوسه . . .

.

.

.

نمیدانم چرا وقتی به تو فکر میکنم دلم هوای خودم را میکند !!
و در آن تنهايی يادت آواری میشود بر اندیشه های دور و نزدیکم .
چه سخت است نوشتن از تو  ، و از لحظات غمبار بی تو بودن.
آن لحظه که  دلتنگیهایم لبریز میشود از انبوه نبودن هایت ،

                                                   رویاهایم دیدنی است . . .

آدم دلتنگ که می شود چه کارها که به ذهنش نمیرسد
چه فکرها ها که در خيال خود ندارد. . .
اندیشه هایی که گاه تبسم را نقشی ميکند برلبان

وگاه غم را گره میزند بر ابروان ، تا در پس آن دمی شود جاری در هوا . . .

                                      . . . که آه ه ه چه تلخنـــــــــد اين لحظه ها!. . .
نمی دانم كه دلتنگیهایم را غنيمت شمارم ....  يا بر تمامی اين آرزوهای عنان گسيخته و آشفته در ذهن انديشه های ديگری يابم كه چه بايد بكنم.
راستی من چه  بايد بكنم . . .؟

                  خوب میدانم که نمیدانم . . .  اما کاش تو بدانی . . .
گاهی حس میکنم  قلم بر روی انگشتانم سنگینی میکند تا به من بفهماند دیگر مهلتی نیست مرا برای نوشتن 

        هر چند كه بايد از خيلی چيزها بنويسم تا تو بعدها شــــــاید برايم خيلی چيزها بگويی. . .
. . . اما هر چه كه هست بيا شریک گاه و بی گاه زندگی نباشيم
بیا به همدیگر رنگ عادت نزنیم

بگذاريم كه دوستت دارمهای سبز  ، پيچكی شود بر اندیشهای خاکستریمان
و بگذاريم كه  محبت فاصله های جدايی افتاده را پر كند
و چشمهایمان را ببندیم و حس كنيم آنچه را كه دوست می داريم . . .
.

.

.

زمان آن را ندارم كه هر چه دلم می خواهد بگويم.
اما . . .

هرگاه آسمان اخمهایش را به سویت نشانه رفت ..... سایبانی خواهم شد برایت

                                            سخت تر از سنگ .  .  . داغتر از بوسه . . .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعظم در ساعت 11:6 | لینک  | 

دوره گذاشتن ...

 قبلا کار من طوری بود که تا ۹شب کار می کردم خلاصه بعد کلی نذرو نیاز کارم تا ساعت ۵بیشتر طول نمی کشه من خیلی راضیم چون از اول سخت کار کردمComputer دیگه تا این ساعت کار کردن

 برام بیشتر تفریح اما امان از دست این خواهر گرام.بگید چرا؟  چند تا دوست داره  (همکار)

باهاشون دوره گذاشته تا اینجاش مشکلی نیست  - من خودمم بودم  - اما من چیزی نگفتم نکته اش

 میدونید  کجاست این که قبلا تمام قرارها شب بود که من نمی تونستم برم یا اگر هم می رفتم با بدو بدو و مرخصی گرفتن اما حالا تبدیل شده به ظهر و من همچنان مشکل دارم ! امروز هم امر شده برم مهمونی

 

 

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 9:27 | لینک  | 

 بهارم مثل زمستون می مونه

 

دنیای به این بزرگی واسه من
 وقتی نیستی مثل زندون می مونه
 وقتی نیستی گلا ماتم می گیرن
 بهارم مثل زمستون می مونه
وقتی نیستی
من هوای موندم نیست
 دیگه اینجا
 بی تو جای موندنم نیست
 وقتی رفتی اینه چین خورد و شکست
باغبون درهای گلخونه رو بست
 عروس سفید پوشت تا دم مرگ
لباس سیاه به تن کرد و نشت
 وقتی نیستی
 من هوای موندنم نیست
 دیگه اینجا
بی تو جای موندنم نیست
تو می خواستی دیوارا رو ورداری
 جای هر دیوار یه باغچه بکاری
 تو می خواستی پرده رو پس بزنی
 پشت هر پنجره خورشید بذاری
 وقتی نیستی
 کی به ما نشون بده
 عکس خورشید توی آب چه رنگیه
 کی می خواد به ما بگه
 بدون عشق اینجا پر از آدمای سنگیه
 وقتی نیستی
 من هوای موندنم نیست

                                                                                               ایرج جنتی عطایی

 

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 11:16 | لینک  | 

دختر جام

همچون ونوس کز صدفی سر برون کشید
 دامن کشان ز جام شرابم برآمدی
یک لحظه چون حباب شراب آمدی به رقص
 و آنگاه کف زنان به لب ساغر آمدی
آن شب ، اتاق من به مثل جام باده
نور چراغ من به مثل رنگ باده داشت
 درهای بسته چون دو لب ناگشوده بود
رخسار پرده آن همه چشم گشاده داشت
من همچو موجی آمدم و خواندمت به رقص
اما تو چون حباب ، سراپا شدی نگاه
 چشمان نیم خفته ی تو چون صدف شکفت
اشکی در آن نشست ز اندیشه ی گناه
 گفتم : نگاه کن
این در گشوده شد
این در که پلک چشم تو باشد ، گشوده شد
.............
حرفم ز بیم پرده دری ناتمام ماند
 می ماند و جام ماند
در باز شد خموش و ، تو بی هیچ گفتگو
آرام و پر غرور ، به سویش روان شدی
 چون یونسی که در دل ماهی فروخزید
 بار دگر ، به جام شرابم نهان شدی
 اینک تو رفته ای
افسوس ، با تو رفت مرا آنچه مانده بود
افسوس ، با تو رفت
دیگر کسی نماند که اندوه عشق او
 دمساز من شود
 دیگر کسی نماند که یاد عزیز او
در این سکوت سرد ، همآواز من شود
افسوس ، با تو رفت
افسوس ، با تو رفت مرا آنچه مانده بود

                                                                                                            نادر نادرپور

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 14:25 | لینک  | 

 گل سرخ

دیدی ای غمگین تر از من
 بعد از آن دیر آشنایی
آمدی خواندی برایم
 قصه ی تلخ جدایی
مانده ام سر در گریبان
 بی تو در شب های غمگین
 بی تو باشد همدم من
 یاد پیمان های دیرین
 آن گل سرخی که دادی
 در سکوت خانه پژمرد
 آتش عشق و محبت
 در خزان سینه افسرد
 کنون نشسته در نگاهم
 تصویر پر غرور چشمت
 یک دم نمی رود از یادم
 چشمه های پر نور چشمت
 آن گل سرخی که دادی
 در سکوت خانه پژمرد

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 14:18 | لینک  | 

 

 تا حالا شده انقدر کاری و انجام ندید که وقتی بخواید انجامش بدید بشه براتون مصیبت...

حالا این قضیه منه ...!!!!!!!!!!!!!!!!!Shark Island

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 10:23 | لینک  | 

یادمان باشد به دل کوزه آب ,که بدان سنگ شکست...

 

بستی از روی محبت بزنیم!!

 

تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند...آبرویش نرود...!

 

یادمان باشد فردا حتما ,ناز گل را بکشیم..

 

حق به شب بو بدهیم...

 

و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان...!!

 

وبه انگشت نخی خواهیم بست,تا فراموش نگردد فردا..!

 

زندگی شیرین است! زندگی باید کرد...

 

و بدانم که شبی,خواهم رفت..!!!!!!!!

 

و شبی هست که نباشد پس از آن,فردایی.....!!!!

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 7:55 | لینک  |