تبليغاتX
بوف بینا
بوف بینا

نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت

 

نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت

 

نخستين كلامي كه دلهاي ما را

 

به بوي خوش آشنائي سپردو

 

به مهماني عشق برد

 

پر از مهر بودي

 

پر از نور بودم

 

همه شوق بودي

 

همه شور بودم

 

چه خوش لحظه هائي را كه دزدانه از هم

 

نگاهي ربوديم و رازي نهفتيم!

 

چه خوش لحظه هائي را كه "ميخواهمت " را

 

به شرم و خموشي – نگفتيم و گفتيم

 

دو آآواي تنهاي سر گشته بوديم

 

رها در گذرگاه هستي!

 

به سوي هم از دورها پر گشوديم

 

چه خوش لحظه هائي كه هم را شنيديم

 

چه خوش لحظه هائي كه در هم وزيديم

 

چه خوش لحظه هائي كه در پرده ي عشق

 

چو يك نغمه ي شاد با هم شكفتيم

 

چه شبها ، چه شبها كه همراه تو

 

در آن كهكشانهاي رنگين

 

در آن بيكرانهاي سرشار از نرگس و نسترن

    

                  ياس و نسرين

 

ز بسياري شوق و شادي نخفتيم

 

تو با آن صفاي خدائي

 

تو با آن دل و جان سرشار از روشنائي

 

از اين خاكيان دور بودي

 

من آن مرغ شيدا

 

در آن باغ بالنده در عطرو  رويا

 

بر آن شاخه هاي فرا رفته تا عالم بي خيالي

 

چه مغرور بودم000

 

چه مغرور بودي000

 

من وتو چه دنياي پهناوري آفريديم

 

من وتو به سوي افقهاي نا آشنا پر گشوديم

 

من وتو دانسته و ندانسته

 

رفتيم و رفتيم و رفتيم

 

چنان شاد و گرم وپويا

 

گه گقتي به سر منزل آرزوها رسيديم

 

دريغا دريغا ،نديديم

 

كه دستي در آسمانها

 

چه بر لوح پيشاني ما نوشته است

 

دريغا در آن قصه ها و غزلها نخوانديم

 

كه آب و. گل و عشق ، با غم سرشته است

 

فريب و فسون جهان را

 

تو كر بودي اي دوست

 

من كور بودم

 

از آن روزها – آه – عمري گذشته است

 

من و تو دگرگون گشته ايم

 

دنيا دگرگون گشته است

 

در اين روزگاران بي روشنائي

 

در اين تيره شبهاي غمگين

 

كه ديگر نداني كجايم

 

ندانم كجائي000

 

چو با ياد آن روزها مي نشينيم

 

چو ياد تو را پيش رو مي نشانم

 

دل جاودان عاشقم را

 

به دنبال آن لحظه ها مي كشانم

 

سرشكي به همراه اين بيتها مي فشا نم

 

نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت

 

نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت

 

نخستين كلامي كه دلهاي ما را

 

به بوي خوش آشنائي سپرد

 

و به مهماني عشق برد

 

پر از مهر بودي000

 

پر از نور بودم0000000

 

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 14:26 | لینک  | 

 

زندگی چون قفسی است؛

 

                    قفسی تنگ پر از تنهایی...

 

                             و چه زیباست لحظه ی غفلت آن زندانبان

 

                                               پس از آن هم

 

 

                                                                                         پرواز...

 

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 13:29 | لینک  | 

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
 همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
 من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

فریدون مشیری

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 7:53 | لینک  | 

با تو دیشب تا کجا رفتم
 تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم
من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند
من نمی گویم که باران طلا آمد
 لیک ای عطر سبز سایه پرورده
ای پری که باد می بردت
از چمنزار حریر پر گل پرده
تا حریم سایه های سبز
تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا ، رفتم
پا به پای تو که می بردی مرا با خویش
همچنان کز خویش و بی خویشی
در رکاب تو که می رفتی
هم عنان با نور
در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی
سوی اقصامرزهای دور
تو قصیل اسب بی آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم
تو گرامیتر تعلق ،‌ زمردین زنجیر زهر مهربان من
پا به پای تو
تا تجرد تا رها رفتم
 غرفه های خاطرم پر چشمک نور و نوازشها
موجساران زیر پایم رامتر پل بود
شکرها بود و شکایتها
رازها بود و تأمل بود
با همه سنگینی بودن
و سبکبالی بخشودن
تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل او
 عزت و عزل و عزا رفتم
چند و چونها در دلم مردند
که به سوی بی چرا رفتم
شکر پر اشکم نثارت باد
خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من
ای زبرجد گون نگین ،‌ خاتمت بازیچه ی هر باد
تا کجا بردی مرا دیشب
با تو دیشب تا کجا رفتم

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 7:42 | لینک  | 

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !


در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد


يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم


ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد


يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

فريدون مشيري

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 7:50 | لینک  | 

 برو ای روح من آزرده از تو ترک کن مارا
که من در باغ تنهایی
ببویم عطر گل های رهایی را
برو ای ناشناس اشنای من
که در چشمت ندیدم آفتاب آشنایی را
تویی از دودمان من
ولی دود از دماغ من برآوردی
به چشمم تیره کردی روزهای روشنایی را
 من از آغاز میلاد تو همراهت سفر کردم
 پس از یک عمر دانستم
سفر با مردم نامرد دشوارست
سفر با همهره نامهربان تلخست
برو ای بد سفر ای مرد ناهماهنگ
که میگویم مبارکباد بر خود این جدایی را
تو از این سو برو در جاده های روشن و هموار
من از سوی دگر در سنگلاخ عمر می پویم
که در خود دیده ام جانسختی و رنج آزمایی را
جدا شد راه ما از یکدیگر اما
منم با کوله بار دوره ی پیری
تو در شور جوانی ها سبکبال و سبکباری
تو را صد راه در پیشست
ولی من می روم با خستگی راه نهایی را
برو ای بدترین همراه
تو را نفرین نخواهم کرد
سفر خوش خیر همراهت
دعایت می کنم با حال دلتنگی
که یابی معبه ی مقصود و فردای طلایی را
نمی دانی نمی دانی
که جای اشک خون در پرده های چشم خود دارم
اگر در این سفر خار بلا پای مرا آزرد
سخن های تو هم تیری شد و بر جان من بنشست
بود مشکل که از خاطر برم این بی صفایی را
رفیق نیمراه من
سفر خوش خیر همراهت
تو قدر من ندانستی
درون آب ماهی قدر دریا را کجا داند
شکسته استخوان داند بهای مومیایی را 
 

                                                                                      مهدی سهیلی

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 12:3 | لینک  | 

امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم

خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم

بدرقه لازم ندارم خودم میرم عزیزترین

نذار بمونه زیر ا قلبمو بردار از زمین

دوستت دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود

غافل از اینکه قلب من منتظر اشاره بود

 

رفتم وبلاگ یکی از دوستان که اول که وارد می شی نوشته :اگه کلیک راست کنی مجبور میشی کامپیوترتو ریستارت کنی....

داشتم مطالبشو می دیدم که دیدم یکی از عکسا باز نیست خواستم شو پیکچر بزنم که....!!!!!!

حالا بی اجازش این شعرشو اینجا می زارم که یک کم دلم آروم بشه...

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 9:48 | لینک  | 

الهـي

باز آمديم با دو دست تهي چه باشد اگر مرحمي بر خستگان نهي

الهـي

گرفتار آن دردم كه تو دواي آني و در آرزوي آن سوزم كه تو سرانجام آني

الهـي

هر دلشده اي با ياري و غمگساري و من بي يار و غريبم

الهـي

چراغ دل مريداني و انس جان غريباني، كريما آسايش سينه محباني و نهايت همت قاصداني

الهـي

جرم من زير حلم تو پنهان است و تو پرده عفو خود بر من گستران

الهـي

اين چيست كه با دوستان خود را كردي كه هر كه ايشان را جست ترا يافت و تا ترا نديد ايشان را نشناخت

الهـي

عاجز و سرگردانم ، نه آنچه دانم دارم و نه آنچه دارم دانم

الهـي

بر تارك ما خاك خجالت نثار مكن و ما را به بلاي خود گرفتار مكن

الهـي

چون به تو بنگريم شاهيم و تاج بر سر وچون بخود تگريم خاكيم و از خاك كمتر

الهـي

هر كس تو را شناخت هرچه غير تو بود بينداخت

خواجه عبدالله انصاری

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:9 | لینک  | 

 دنگ

دنگ .... دنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی درپی زنگ
 زهر این فکر که این دم گذر است
 می شود نقش به دیوار رگ هستی من
 لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد
 پس اگر می گریم
 گریه ام بی ثمر است
 و اگر می خندم
 خنده ام بیهوده است
 دنگ ... دنگ
 لحظه ها می گذرد
 آنچه بگذشت نمی اید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
 نتواند شد آغاز
 مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم
آنچه می ماند از این جهد به جای
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم
 و آنچه بر پیکر او می ماند
نقش انگشتانم
دنگ...
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وارهانیده از اندیشه من رشته حال
 وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای می گذرد
پرده ای می اید
 می رود نقش پی نقش دگر
رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
 می زند پی در پی زنگ
 دنگ ... دنگ
دنگ...

 

                                                                                  سهراب سپهری

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:34 | لینک  | 

 

 

 

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:26 | لینک  | 

تهي كن جام را اي ساقي مست
 كه امشب ميل جام ديگرم نيست
مرا از سوز ساز و خنده ي مي
چه حاصل ؟ زانكه شوري در سرم نيست
خوش آن شب ها ، خوش آن شب هاي مستي
كه بااو داشتم خوش داستان ها
 شرابم شعله مي زد در دل جام
 در آن مي سوخت عكس آسمان ها
خوش آن شب ها كه مست از ديدن او
 هوايي در دلم بيدار مي شد
 لبش چون جام سرخ از بوسه اي چند
لبالب مي شد و سرشار مي شد
چو از گيسوي او مي آمدم ياد
سرودي تازه برمي خاست از
چنگ به دستم تارهاي موي او بود
 به چنگم ناله هاي اين دل تنگ
نگاه خنده آميزش در آن چشم
 به لطف نوشخند صبح مي ماند
 مرا گاهي به شوق از دست مي برد
 مرا گاهي به ناز از خويش مي راند
سرودم بود و شور نغمه ام بود
كه چشمانش نويد زندگي داشت
 در آن شب هاي ژرف پر ستاره
چو چشم بخت من تابندگي داشت
 كنون او رفت و شور نغمه ام رفت
 از آن آتش به جز خاكسترم نيست
تهي كن جام را اي ساقي مست
كه ديگر ، ميل جام ديگرم نيست
نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:15 | لینک  | 

 

 

 درها به طنین های تو وکردم
 هر تکه را جایی افکندم پر کردم هستی ز نگاه
 بر لب مردابی پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم رفتم به نماز
 در بن خاری یاد تو پنهان بود برچیدم پاشیدم به جهان
بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن و به خود گستردن
 و شیاریدم شب یک دست نیایش افشاندم دانه راز
 و شکستم آویز فریب
 و دویدم تاهیچ و دویدم تاچهره مرگ تاهسته هوش
 و فتادم بر صخره درد از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم لرزیدم
 وزشی می رفت از دامنه ای گامی همره او رفتم
ته تاریکی تکه خورشیدی دیدم خوردم وز خود رفتم و رها بودم

 
 

 

                                                                                                           سهراب سپهری

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:12 | لینک  | 

روزه يک سو شد و عيد آمد و دل ها برخاست

مي ز خمخانه به جوش آمد و مي بايد خواست 

نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت

وقت رندي و طرب کردن رندان پيداست 

چه ملامت بود آن را که چنين باده خورد

اين چه عيب است بدين بي خردي وين چه خطاست 

باده نوشي که در او روي و ريايي نبود

بهتر از زهدفروشي که در او روي و رياست 

ما نه رندان رياييم و حريفان نفاق

آن که او عالم سر است بدين حال گواست 

فرض ايزد بگذاريم و به کس بد نکنيم

وان چه گويند روا نيست نگوييم رواست 

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم

باده از خون رزان است نه از خون شماست 

اين چه عيب است کز آن عيب خلل خواهد بود

        ور بود نيز چه شد مردم بي عيب  کجاست

 

 

                   خواجه حافظ شیرازی       
نوشته شده توسط اعظم در ساعت 13:46 | لینک  | 

 

عيد است و دلم خانه ويرانه، بيا
اين خانه تکانديم ز بيگانه، بيا
يک ماه تمام مهيمانت بوديم
يک روز به مهماني اين خانه بيا

                                                                                                       قیصر امین پور

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 13:44 | لینک  | 

در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهارها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من ز تو پر شده ست
در تمام روز،در تمام شب
در تمام هفته،در تمام ماه
در فضای خانه، کوچه، راه
در هوا، زمین، درخت، سبزه، آب
در خطوط در هم کتاب
در دیار نیلگون خواب
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
در بنفشه زار چشم تو
برگهای زرد و نیلی و بنفش
عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز میکنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگهای تازه تازه باز میکنند
بهتر از تمام رنگها و رازها
خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست میکند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو، اگرچه بهترین سرود زندگی است
من تو را به خلوت خدایی خیال خود
«بهترین بهترین من» خطاب میکنم
بهترین بهترین من!

فریدون مشیری

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:52 | لینک  | 

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار

چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟
من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟
وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...
مي برد مژده آزادی زندانی را ،
زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد
سحری جلوه كند اين شب ظلماني را .

پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد
شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش
روح آزرده من مي رمد از بوی بهار
بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردينش

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
كاروانی همه افسون ، همه نيرنگ و فريب !
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب

ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار
به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !
آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق
به هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه !

فریدون مشیری

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:34 | لینک  | 

 

دعوتم کن به يه بوسه گوشه ي دنج به رويا

 من ميخوام با تو بمونم از الان تا ته دنيا 

دعوتم کن به يه لبخند عاشق و ساده صميمي 

  دوباره قرار ديدار تو همون خواب قديمي 

من ميخوام تو حس چشمات تو همين رويا بميرم 

 من ميخوام بميرم اما دستا تو تو دست بگيرم 

واسه ي به تو رسيدن اينهمه شب و دويدم  

خسته از طلوع فردا شب به شب خوابتو ديدم  

 دست به دست من و تو با هم توي کوچه هاي رويا  

 تو رو دارم تورو دارم بي خيال همه دنيا  

من ميخوام تو حس چشمات تو همين رويا بميرم  

 من ميخوام بميرم اما دستا تو تو دست بگيرم

 

 

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:16 | لینک  | 

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !

همه اندیشه ه ام اندیشیه فردا است ،

وجودم از تمنای تو سرشار است ،

زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ،

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز ...

خیالم چون کبوترهای وحشی می کنند پرواز ...

رود آنجا که می بافند کولی هاب جادو ، گیسوی شب را ؛

همان جاها ، که شب ها در رواق کهکشان ها عود میسوزاند ؛

همان جاها ، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند ؛

همان جاها ، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند ؛

همان جاها ، که پشت پرده شب ،

دختر خورشید فردا را می آرایند ؛

همین فردای افسون ریز رویایی ،

همین فردا که راه خواب من بسته ست ،

همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است !

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست !

همین فردا ، همین فردا...

... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !

زمان ، در بستر شب ، خواب وبیدار است ،

سیاهی تار می بندد ،

چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است ،

دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است ،

به هرسو ، چشم من رو می کند : فرداست !

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناریها سرود صبح می خوانند ...

... من آنجا ، چشم دراه توام ، ناگاه :

تو را ، از دور می بینم که می آیی ،

تو را از دور می بینم که می خندی ،

تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی ،

... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ،

سراپا چشم خواهم شد .

تو را در بازوان خویش خواهم دید !

سر شک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد .

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت :

برایت شعر خواهم خواند ،

برایم شعر خواهی خواند ،

تبسم های شیرین تو را ، با بوسه خواهم چید !

و گر بختم کند یاری ،

در آغوش تو ...

... ای افسوس !

سیاهی تار می بندد ،

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ،

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز

زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است !

فریدون مشیری

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:11 | لینک  | 

مرد و اسب و سگ در جاده

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

                                                       

                                                                                   منبع  http://goonagoon.nasseh.ir/

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 12:7 | لینک  | 

به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند
دلم تنگ است
بيا اي روشن اي روشن تر از لبخند
شبم را روز كن در زير سر پوش سياهي ها
دلم تنگ است
بيا بنگر چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سر پوشيده وين تالاب مالامال
دلي خوش كرده ام با اين پرستو ها و ماهي ها
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي
بيا اي همگناه من در اين دوزخ بهشتم نيز و هم دوزخ
به ديدارم بيا اي هم گناه اي مهربان بامن
كه اينان زود مي پوشند رو در خوابهاي بي گناهي ها
و من مي مانم و بيداد بي خوابي
در اين ايوان سر پو شيده متروك
شب افتاده است و در تا لاب من ديريست
كه در خوابند آن نيلوفر آبي و ماهي ها پرستو ها
بيا امشب كه بس تاريك و تنهايم
بيا اي روشني اما بپوشان روي
كه ميترسم تو را خورشيد انگارند
و مي ترسم همه از خواب برخيزند
و مي ترسم كه چشم از خواب بردارند
نميخواهم ببيند هيچ كس ما را
نميخواهم بداند هيچ كس ما را
و نيلوفر كه سر از خواب بر مي كشد از آب
پرستو ها كه با پرواز و با آواز
و ما هي ها كه با آن رقص غوغايي
نميخواهم بفهمانند بيدارند
شب افتاده است و من تاريك وتنهايم
و در ايوان و در تالاب من ديريست در خوابند
پرستو ها و ماهي ها  و آن  نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من
بيا اي ياد مهتابي

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:20 | لینک  | 

در دل تنهایی

می توان عاشق یک پنجره شد.

از میان قابش

به تماشای پرستوها رفت.

می توان عاشق پرواز پرستوها شد.

از دل پنجره ها

می توان دید بهار آمده است.

می توان رفت به دیدار گل گم نامی.

قاصدک را خبری داد

به شب بوها گفت:

سخن آهسته بگویند که خار

زیر هر بوته گلی پنهان است.

 

صبح دم

باز من و پنجره ها.

ای خوشا هم چو پرستو گشتن!

ای خوشا کوچ به شهری دیگر!

ای خوشا برگشتن

فصل روییدن عشق!

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:27 | لینک  | 

 

ای نور دل و دیده و جانم چونی            

ای ارزوی هر دو جهانم چونی

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس 

تو بی رنگ رخ زرد من ندانم چونی

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:26 | لینک  | 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:43 | لینک  | 

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم 
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم 
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم 
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم 
اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟!
گواهي بخواهيد، اينك گواه: 
همين زخمهايي كه نشمرده ايم!
دلي سربلند و سري سر به زير 
از اين دست، عمري به سر برده ايم
نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:39 | لینک  | 

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:37 | لینک  | 

بيا به خانه آلاله ها سري بزنيم 
ز داغ با دل خود حرف ديگري بزنيم 
به يك بنفشه صميمانه تسليت گوييم
سري به مجلس سوگ كبوتري بزنيم 
شبي به حلقه درگاه دوست دل بنديم 
اگر چه وا نكند، دست كم دري بزنيم 
تمام حجم قفس را شناختيم، بس است
بيا به تجربه در آسمان پري بزنيم
به اشك خويش بشوييم آسمان ها را
ز خون به روي زمين رنگ ديگري بزنيم 
اگر چه نيت خوبي است زيستن اما 
خوشا كه دست به تصميم بهتري بزنيم
نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:26 | لینک  | 

پاییز

از چهره طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
 پاییز ای مسافر خک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه میدهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه میبخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار 
 

                                                                               فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 14:19 | لینک  | 

دیشب رفتیم احیا... که اگه نمی رفتم دق می کردم! خوب بود خیلی هم همه رو دعا کردم تقریبا همه آدماییو که می شناختمو نمی شناختمو دعا کردم... باشه که همه عاقبت به خیر بشیم.

شب خوبی بود .

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:58 | لینک  | 

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 9:35 | لینک  | 

امشب شبي است كه فرشتگان به اذن خداوند متعال از آسمان به زمين

 نازل مي‌شوند و درهاي توبه‌ي بندگان و رحمت بيكران الهي باز است و

تقدير يكساله‌ي انسان در اين شب رقم مي‌خورد.

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:48 | لینک  | 

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 12:34 | لینک 

                     

                                                خدا با اسم اعظم يا علی گفت

ملک در اولين دم يا علی گفت

عجب سری است در خلقت که از خاک

چو برمی خاست آدم يا علی گفت

عصا در دست موسی اژدها شد

کليم آنجا مسلم يا علی گفت

مسيحا دم از آن گرديد عيسی

که در دامان مريم يا علی گفت

محمد در شب معراج برخاست

به قصد قرب اعظم يا علی گفت

ز ليلايی شنيدم يا علی گفت

به مجنونی رسيدم يا علی گفت

مگر اين وادی دارالجنون است

که هر ديوانه ديدم يا علی گفت

چمن با ريزش باران رحمت

دعايی کرد و او هم يا علی گفت

نسيمی غنچه ای را باز می کرد

به گوش غنچه کم کم يا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمی شد

گمانم ابن ملجم يا علی گفت

مگر خيبر ز جايش کنده می شد

يقين آنجا علی هم يا علی گفت

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 12:16 | لینک  | 

بهتر آن است که برخیزم

رنگ را بردارم

 روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم

 
نوشته شده توسط اعظم در ساعت 11:53 | لینک  | 

منبع http://goonagoon.nasseh.ir/

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 10:31 | لینک  | 

 
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند
نوشته شده توسط اعظم در ساعت 9:21 | لینک  | 

هفت جا نفس خویش را حقیر دیدم 

نخست:وقتی دیدم که به پستی تن میداد تا بلندی یابد. 

دوم:آنگاه که در برابر از پا افتادگان می پرید. 

سوم:آنگاه که میان اسانی و دشواری مختار شد و اسان را برگزید. 

چهارم:آنگاه که گناهی مرتکب شد و با یاداوری اینکه دیگران نیز 

همچون او دست به گناه میزنند خود را دلداری داد. 

پنجم:آنگاه که از سر ناچاری تحمیل شده ای را پذیرفت.و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست.

ششم:آنگاه که زشتی چهره اش را نکوهش کرد.حال آنکه یکی از نقاب های خودش بود. 

هفتم:آنگاه که آوای ثنا سر داد و ان را فضیلت پنداشت.

 

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 11:22 | لینک  | 

این شعر از یک کودک آفریقایی است که نامزد دریافت جایزه بهترین شعر سال ۲۰۰۵ بوده .  افکار جالب و عجیب ...


   

                          When I born, I Black,
 

                          When I grow up, I Black,