| بدون عنوان | ||
|
من می خوام بنویسم اما نمی تونم :/
پی نوشت : من بعد نوشتن متوجه شدم که دقیقا یک ساله که ننوشتم چقدر ... گذشت ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:38 | لینک
|
|
||
|
می ره بنگاه به یارو که ازش می پرسه فلان جا هم می خواین؟... می گه نه... برام این که توی فلان منطقه باشه ترجحیت داره !!!!!! بعد زل می زنه به صورت تک تک آدمای اونجا که ببینه یعنی فهمیدن سوتی اش رو یا نه ؟... بعد با خودش فکر می کنه که آخه کی تو رو مجبور کرده اینجور ثقیل صحبت کنی به جای اون بگو دوست دارم اینجا باشه ...می خوام اینجا باشه ...چرا با خودت اینجوری می کنی چرا دنیارو سخت می گیری!!!! اصلا چرا تو باید دنبال همه کارها باشی چرا تو باید همیشه این همه سختی بکشی هااااااااا ...این می شه که با بغض می یاد از بنگاه بیرون بدون این که هیچ کی فهمیده باشه که اون چی رو به چی ترجیح می داد ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:36 | لینک
|
|
||
| تمام | ||
|
فعلا دیگه نمی نویسم اینجا خداحافظ ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 13:23 | لینک
|
||
| متشوش ... | ||
|
ی جا خوندم یا شنیدم که می گفت برای این که از تشویش خودتون کم کنید و بتونید متمرکز بشید کتاب بخونید یادم افتاد که من مدتها ی کتاب دستم بود اونجا و کلی تلاش کردم نتونستم بخونمش مدام فکر می کردم چون کتاب جذاب نیست اینجوری می شه برای همین هر چند روز کتاب رو عوض می کردم یعنی چند صفحه می خوندم می دیدم که جلو نمی رم می رفتم یک کتاب دیگه برمی داشتم خلاصه نشد که بشه از روزی هم که اومدم تهران از کتابخونه لیلا یک کتاب رو انتخاب کردم اما باز هم نشد که بشه یعنی الان اگه تو چیزی از کتابی که من می خواستم بخونم می دونی من هم می دونم می خوام بگم تشویشم خیلی زیاده با این چیزا کنترل نمی شه :))) اما به جاش فیلم می بینم این روزا اگه کار نداشتم و نباید صبحها زود بیدار می شدم حاضر بودم شبانه روز بشینم فیلم ببینم بازم جای شکرش باقیه ما که راضیم به رضای خدا شما چطور ؟:ی داشتم فکر می کردم که تنها چیزی که می تونه من و از اینجا فراری بده شاید همین ترافیک باشه فکر کن ۵ تعطیل بشی بعد ۷ بصورت سینه خیز در حالیکه از انواع و اقسام وسایل نقلیه و غیر نقلیه استفاده کردی برسی خونه نه جدا یکم فکر کنین بعد تو قبلا عادت داشته باشی که یک ربع بعد از کارت خونه باشی بعد تو از این که آفتاب و نبینی متنفر باشی یعنی وقتی از شرکت میام بیرون می بینم غروب شد می خوام زار بزنم اخه من می خوام روز رو ببینم ... ضمنا به پیشنهاد لیلا قرار شد من بگم بارون رو دوست ندارم پس بارون جونم اصلا ازت خوشم نمیاد خواستی ببار نخواستی هم ببار :/ دلم برای آریا و علی ی ذره شده :/ اینم بگم : تو اوج نفرت،
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 9:41 | لینک
|
|
||
| ببار باران | ||
|
هی تو که تنها زیر باران راه میروی و گریه میکنی، من تو را عاشق هستم. پی نوشت : از وقتی اومدم بارون نباریده پس من چطوری عاشق بشم؟ دنیا نباشدکوچه ای باشد و باران...(دل تنگ باران پاییزی ام ) غصه نوشت : چرا جدی جدی هیچ کی من و دوست نداره ؟؟ خندیدن، خوب است یادداشتهای یک دختر حاجی
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 12:1 | لینک
|
|
||
| بازار تهران | ||
|
چهارشنبه رفتیم بازار از صبح ساعت۱۰ بازار بودیم تاااااااا ۵ یعنی رسما جنازه امون رسید خونه من مدتها بود اینهمه راه نرفته بودم این همه توی بازار نبودم ...بازار مملو از جمعیت بود مملو که می گم یعنی خیلی زیاد یعنی از بالا که نگاه می کردی خنده ات می گرفت! تعجب می کردی ! چطوراین همه مردم یکجا جمع شدن هدفشون چیه!؟ بس که زیاد بودن ادم باورش نمی شد که می تونه از کنارشون بگذره اما خب گذشتیم... در حالیکه دستم توی دست لیلا بود و با قدمهای بلندش می رفت جلو من رو هم دنبال خودش می کشوند خرید کردیم خیلی نه اما خوب بود همون چیزهایی که می خواستم رو پیدا کردم در حالیکه کلی هم از دیدن بازار لذت برده بودم من دوست دارم دیدن اینجا ها رو من لذت می برم از دیدن این مناظر من فارسی حرف زدن رو دوست دارم من این ایرانی بازیها رو دوست دارم ... ( می دونم گاهی ادم خسته می شه از تکرار اما فعلا من راضی هستم ...) من دلم طبیعت رو می خواد عاشق این هستم که برم جایی پر باشه از درخت که ی جوی اب باشه که کوه باشه که توی این فضا راه برم که توی این فضا غذا بخورم که سردم بشه که خسته بشم از راه رفتن که چهار فصل سال رو ببینم که پاییز ببینم که برف ببینم که بهار ببینم که ... نمی تونم بگم ارامش اونجایی که بودم رو دوست نداشتم و ندارم چرا که اینجا بی نهایت شلوغه من اذیت می شم از اینهمه ترافیک از اینهمه خیابون یک طرفه از بزرگی بیش از اندازه تهران خیلی احساس خوبی ندارم اما باز هم راضی هستم من عادت دارم به این مهاجرتها به این غربتها من توی تهران هم غریب هستم توی تهران هم ولم کنین گم می شم اما ... پی نوشت : ما سه نفر بودیم.
تو که عاشق غروب شدی، رفتی و رفتی تا به خورشید رسیدی و سوختی من که عاشق موج شدم، رفتم و رفتم تا در عمق آبی دریا گم شدم او که زیر سایهی درخت خوابید، رویای آفتاب و دریا دید و رستگار شد. مطرود
گریه نوشت : نمی دونم چرا امروز از صبح با این که حالم خوبه اما نشستم هی ... .... گریه می کنم جدا نمی دونم چمه نمی دونم چرا این اشکام می ریزن نمی دونما اما هر چیه دلم پره... از کی یا چی بماند پیش خودم و خودم ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه ششم آذر 1389ساعت 10:48 | لینک
|
|
||
| کار کردن به سبک ایرانی ... | ||
|
کار که نمی کنیم رسما در تعطیلات بسر می بریم :)))
دو روز کار ۳روز تعطیلی اینگونه هفته خود را به اتمام می رسانیم ... من هی هرروز می گم هوا بده چشام می سوزه قرمز می شه متورم می شه اشک میاد همه می گن عادت می کنی!!! دیدین تعطیل کردن به خاطر هوای الوده دیدین ؟!!! خدایا کمکم کن می خوام برم شمال :)
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 16:37 | لینک
|
|
||
|
هروقت دیدید که یکی هرچیزی رو می بینه می خنده
هر کاری می کنه میخنده راه می ره می خنده می شینه میخنده بدونید که داره میترکه
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 10:24 | لینک
|
|
||
| دوراهی !!! | ||
|
چرا من اینهمه سر دوراهی قرار می گیرم؟؟!!! چرا اینهمه من باید هی فکر کنم که چه کار کنم چرا هی باید بگم برم؟ بمونم ؟ کدوم یکیش رو انتخاب کنم ؟؟؟ چرا تموم نمی شه اخه این چه کنم کنمای من چرا ی جا اروم نمی گیرم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعدا نوشت : می گه: امسال محرم ایرانی؟ می گم :انگار هیچی معلوم نیست قرار بود باشم اما فعلا هیچی معلوم نیست ! می گه : ته دلت چی می خواد ؟ بمونی یا بری؟ می گم : آرامش می گه : آرامش اینجاست یا اونجا ؟ می گم :... به مادره زنگ زدم می گم دیشب زنگ زدن گفتن برگردم سرکار قبلی با کلی وعده و وعید پست خوب و ...! می گه بسه دیگه بسه هرچی دور بودی می گم آخه اینجا هم دورم حداقل اونجا ... نمی ذاره حرف بزنم می گه حالا که برگشتی بمون می دونم فایده نداره بحث می گم باشه مامان جان پس بعدا حرف می زنیم یک هفته وقت دارم تصمیم بگیرم ! خدایااااااااااااااااااااا خودت کمکم کن ی جا آروم بگیرم !!
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 9:32 | لینک
|
|
||
| من ... | ||
|
من دیشب برای اولین بار بام تهران رو دیدم ... من کنار آتیش نشستم من سردم شد من خوشحال بودم من حرف زدم من ... ادامه دارد...
من معنی فیل تررررر رو با تمام وجود حس کرده ام ای بمیری ای ... :/ پی نوشت : امروز سبزی پلو کوکو !!!! با ماهی اوردم دلم می خواد الان بخورمش ی پی نوشت دیگه : اونجا که بودم کلی باهام حرف می زد اینجا که اومدم می گه مزاحمت نمی شم این یعنی چی اونوقت ؟؟؟
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 11:21 | لینک
|
|
||