| تولد بهترین دوستم ! | ||
|
تولدت مبارک بهترین دوست روی زمین ... خوب که فکر می کنم می بینم تو برای من یه نعمت بودی یه نعمت بزرگ که بارها از خدا بخاطر داشتنش شکر گذار بودم همیشه اولین باری که همدیگرو دیدیم توی ذهنم یادته تو با دو تا مانتو و شال منتظرم بودی توی فرودگاه !یه مانتو سبز خوشگل که برای من خریده بودی که با این لباس عربیم عوضش کنم ...یادته هیچ کی باورش نمی شد ما اولین بار باشه که همدیگرو دیده باشیم و این همه خاطره مشترک داشته باشیم یادته چقدر خندیدیم به این که وقتی همو دیدیم هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم ( آخه تا دو ساعت قبل پرواز داشتیم با هم چت می کردیم ) تو داشتی رانندگی می کردی و منم خیابونارو نگاه می کردم شاید نیم ساعتی توی سکوت گذشت ...یادته اولین شامی که خونه شما خوردم و نگاههای همه که باورشون نمی شد من پاشدم اومدم که تو رو ببینم ... نمی دونم یادته یا نه که چقدر کارهای مهمی با کمک هم انجام دادیم حتی همین گواهینامه گرفتنم به کمک تو بود می دونی که چقدر از رانندگی می ترسیدم حتی شروع کلاسهای زبانم و .... ما توی این سالها خیلی برای هم مفید بودیم خیلی از دردهارو با هم اسون کردیم خیلی مشکلاتو با هم حل کردیم ازت ممنونم لیلا یک دنیا هم ممنونم ... تو و خیلی از دوستای دیگه به من این ایمان رو دادید که من خوش شانس ترین ادم روی زمین توی دوستی هستم تولدت مبارک لیلای خوبم ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:42 | لینک
|
|
||
| این منم! | ||
|
و اين منم در سلامتی کامل به سر می برم فقط یه کم قاطی کردم که اونم شواهد نشون داده اوضاع خوب می شه هر سال چند بار این پروسه تکرار می شه این که دیگه خسته شدم و باید برگردم و باز همه از اشنا و غریبه و دوست و دشمن میان می گن دور از جون مگه مغز خر خوردی داری زندگیت و می کنی و باز من اروم می گیرم الان هم دارم همون پروسه رو می گذرونم دنت وری بالاخره هر کی یه جور زندگیش رو می گذرونه شبش رو روز می کنه روزش رو شب دیگه ... یادت باشه تا دنیا دنیاست ازت نمی گذرم هیچ وقت هیچ وقت ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:36 | لینک
|
|
||
| زبان شيرين لري : | ||
|
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:27 | لینک
|
|
||
| مـن از دیار حبیبم نـه از بـلاد غریب | ||
|
امروز هوا فوق العاده بود دقیقا مثل هوای شمال ... یه هوای ملس با یه مقدار رطوبت هوا یک کم هم مه داشت همه چیز عالی بود و من همه اش دلم می خواست به جای اینکه توی ماشین بودم و توی راه شرکت داشتم توی پیاده روی جدیدی که کنار خونه ساختن و کلی سبزه گل هم کاشتن و چراغ و نیمکت هم گذاشتن راه می رفتم ... این روزها کارم شده با اریا بیرون رفتن یعنی به خونه نرسیده زنگ می زنم که اماده باشه بعد می رم خودم هم لباس عوض می کنم بعد می ریم اپن بیچ اریا دوچرخه سواری می کنه منم کنارش قدم می زنم بعد غذاش و هم می خوره و بعد با هم برمی گردیم داریم سینما فیلم می بینیم ... پسره بعد از یه جدایی اجباری شروع می کنه به سفر کردن همینطور که داره صحنه هارو نشون می ده که می ره هندو افریقا و ... و من دارم با حسرت نگاه می کنم نا خوداگاه می گم یه روز می رم هند ! بر می گرده طرفم می گه با هم می ریم منم میام باهات یه ضربه هم می زنه به نوک بینیم و باز می گه باهم خب !؟ بعد روبرو رو نگاه می کنه زل می زنم بهش ... همین الان با رییس جان دعوامون شد خدا به داد برسه الان بانک بعدا نوشت : ای خدا من و بکش راحتم کن ده دفعه اومده می گه مادام غذات و بیارم کوفت کنی هی می گم نه هنوز زوده بعد می گم باشه بیار من و راحت کن بعددددددددددددددددد چی بگم اخه ورداشته توی ی ظرف دیگه ریخته سالاد الویه رو که اوردم برای نهار رو می خوام از دستش بگیرم می گه نه مادم دست نزن داغ ای خداااااااااااااااااااااااا به کی بگم سالاد الویه نازنینمو گذاشته داغ داغ شده اورده که من بخورم ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:35 | لینک
|
|
||
| روزها... | ||
|
عشق مانند نواختن پيانو است. ابتدا بايد نواختن را بر اساس قواعد ياد بگيري،سپس قواعد را فراموش کني و با قلبت بنوازي.
اینو داشته باشین تا پستم اماده بشه میام دنباله همین می نویسم می بوسیمتان هر کی بهاررو دید بهش بگه دو تا بوس به من بدهکاره
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 8:22 | لینک
|
|
||
| یه حس واقعی اما عجیب ! | ||
|
دلیل این که این چند مدت نمی نویسم خیلی چیزها هست و مهمترینش این که اتفاق خوبی نیافتاده که بیام تعریف کنم یا عادی بوده یا ... دلم نمی خواد بیام غر بزنم دلم نمی خواد ... همه اش حس یه آدمی رو دارم که زندگیش یه جایی متوقف شده و مدام داره دنبال اون زمان و مکان می گرده که بره از اونجا دوباره کلاف زندگی رو توی دستش بگیره اما پیدا نمی کنه دارم زندگی می کنم اما این زندگی رو مال خودم نمی دونم یعنی گاهی اوقات یک دفعه وسط کار توی شرکت یا وسط یه مهمونی یا حتی توی تخت که داره خوابم می بره با خودم می گم من اینجا چه کار می کنم بعد به طرز عجیبی همه چیز به نظرم غریب میاد ! ابنو حتی به خواهره هم گفتم وقتی که یک دفعه همون حس به سراغم اومد ازش پرسیدم تا حالا همچین چیزی رو حس کردی این که فکر کنی که نباید اینجا می بودی این که همه چیز و همه کس برات عجیب و دور به نظر بیاد ؟؟برو بر نگام کرد نمی دونم اوضاع خوب می شه یا نه اما می دونم همیجوری پیش بره من زندگی کردم اما به جای یکی دیگی و همیشه حسرت زندگی خودم به دلم می مونه راستی کجا جا موندممممممممممم دیشب از یه دوست خیلی شبیه خودم از یه همزادم ! با این تفاوت که اون خیلی کدبانوی اما من نه دستور یه دسر رو گرفتم درست کنم عکسش رو می ذارم ... می خوام یه چیزی تعریف کنم اما حسش نیست یکم تشویقم کنین تعریف می کنم
نوشته
شده توسط بوف بینا در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:58 | لینک
|
|
||
| im ok ... | ||
|
دیروز همه چیز عجیب بود یه کارا کردم یه کارا کردم که الان که زنده هستم و دارم باهاتون حرف می زنم خودش یه معجزه است به قول شهرزاد تنکس گاد که من و اعظم زنده هستیم اخه ۲ ساعتی رو اون با من بود خلاصه گم شدم ... اتوبان رو مثل اون ترکه یک طرفه رفتم ... برای تریلی گنده هه که هر لحظه به من نزدیکتر می شد و داشت می اومد روی ماشین بوق زدم دیدم گوش نمی ده و همچنان دنده عقب به قصد کشتن من میاد جیغ کشیدم ... برای اولین بار توی بزرگراه با سرعت ۲۰ تا رانندگی کردم و تا خود نزدیکیهای شرکت همین بود اوضاع یعنی یه مسیر نیم ساعته دو ساعت طول کشید من دیروز برای اولین بار رفتم یکم دورتر از خونه این شد که گم شدم یعنی من نمونه کامل کسی هستم که فقط راه خونه سر کار رو بلده اینه که دیروز گم شدم اخرش هم از منطقه ازاد جبل علی سر در اوردم انقدر بد گم شدم که ...من دیروز خیلی خسته شدم از ساعت ۳ بدون وقفه رانندگی کردم تا ۸ شب ...دیروز بعد این همه مدت یادم موند که موقع مهمونی بهتون زنگ بزنم خوشحالم که باهاتون حرف زدم دلم می خواست با همه حرف بزنم که متاسفانه نشد دیروز خسته بودم اما بعد حرف زدن باهاتون خیلی سرحال شدم ممنونم ...همیشه از این جمع وبلاگی خودمون خوشحال بودم از این که همه خوبن و مهربون خوشحالم ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:55 | لینک
|
|
||
| عزیزم ! | ||
من شدیدا به عکس جغد یا به قول خودم بوف حساسیت دارم ... اینم بوف هندونه ای ... عکسش رو از یه بنده خدای خوشگلی دزدیم بعدم منبع نمی دم دلم می خواد می خوای چه کار کنی مارپل جان هااااااا ... دیگه این که این روزا دارن می گذرن اما چه جوریش بماند ... محسن تو مرخصی سربازی به سر می بره تمام دیروز رو با هم حرف زدیم کلی عکس نشونش دادم و یک عکس که از اون گرفته بودم ... می گه آجی دارم می رم اما ندیدمش منم گفتم کاری نداره دست مامان و بگیر برو خونه اشون چه اشکال داره ( تقریبا هر دو تا خانواده راضین به این وصلت ) هر دوتاتون خوشحال می شین قول می دم اصلا هم بد نباشه ... قراره امروز برن ... به محسن یاد می دم که چطور باید دوست داشته باشه که چیامهمه که ... می گه اون چی ؟ تو همه اش به من می گی اگه اون اینطوری نباشه اگه بد رفتار کنه چی ؟ می گم اول تو باید محبت کنی تو باید عشق داشته باشی توی کارات قول می دم اون هم خوب باشه مگه می شه به کسی محبت کنی اما نفهمه ... بهش می گم که سعی کن زندگیت رو سر چیزهای الکی خراب نکنی سعی کن به حرف دلت هم گاهی گوش کنی می گم که حالا که دوست داری ببینیش چه اشکالی داره بری ببینیش از همین لحظاتتون لذت ببرین می گم و می گم و آخرش می گم : خب عزیزم مراقب خودت هم باشه می گه باشه بای ! دعواش می کنم می گم یاد بگیر نشون بدی و ابراز کنی به کسایی که دوستشون داری می گم یک عزیزم شنیدن از زبون کسی که دوستت داره و دوستش داری کافیه تا روزت ساخته بشه ... می گم من از اول حرف زدن ۱۰ بار گفتم عزیزم جانم خوبم تو نباید یک بار بگی ؟؟؟!!!... می گه سختمه ! اما اخر حرف زدن می گه خداحافظ آجی جونم ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:43 | لینک
|
|
||
| .... | ||
|
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
تا کجا بازدل غمزده ای سوخته بود رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود جان عشاق سپند رخ خود می دانست وآتش چهره بدین کار برافروخته بود گرچه میگفت که زارت بکشم میدیدم که نهانش نظری با من دل سوخته بود کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ یا رب این قدر شناسی زکه آموخته بود
هی من از این لیلا حساب می برم یک روز خوب و سر حال می نویسم هی روز بعد یادم می ره ... گفتم زودتر یه پست دیگه بذارم قبل این که کشته بشم ... من یه چیزی می گم شما یه چیزی می شنوید در مورد لیلی اما خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه ( آیکون فرار با شدت تمام ) لیلی ازت خوب تعریف کردم ؟ خب بهت می گم بگو برام کادو تولد چی خریدی نمی گی
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:21 | لینک
|
|
||
| دلتنگم حتی برای تو که نیستی ... | ||
|
شدیدا خوابم گرفته چیزی یا کسی نیست که باعث بشه نخوابم این خودم هستم که همیشه باعث و بانی همه چیز بودم و شدم و ... دام برای این که کسی بهم بگه چه کار کنم یا نکنم دلم برای این کسی حتی باهام دعوا کنه تنگ ... نمی تونم بگم تنگ شده چون مدتهاست شایدم اصلا نبوده شایدم بوده نمی دونم اما دلم برای همه چیز این زندگی تنگه حتی تو ...
وقتی باید بخوابی که زود خوابت ببرد.خوابت اگر نبرد، تنهایی شروع میکند به پیش آمدن، دلتنگی ها آوار می شوند.بعد شروع میکنی خاطره ها را مرور کردن، ولی همیشه تکه ی تنهایی راه برگشت خاطره هاست که یادت می اید بعد یک چیزی توی سینهات جمع میشود، مچاله میشود انگار. بعد بغض میکنی، بعد گریه ات میگیرد. بعد باید مواظب باشی صدای گریه ات آنقدر بلند نشود که بقیه را بیدار کند. هربار که میخواهد پایان بگیرد یک خاطره ی دیگر آوار میشود. مچاله میشوی توی تخت. بالش خیس شده، این طرف دیوار است، دیوار و دیوار، تا سقف. میتوانی پیشانیات را فشار بدهی به دیوار تا حجم دلتنگی تحمل پذیرتر شود . گریزی نیست.
منوچهر آتشی
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:42 | لینک
|
|
||