تبليغاتX
بوف بینا بوف بینا

 

 

 

 

 


                سوپرمارکت زنجیره ای
 
 

اریا نشسته داره کارتون می بینه نگاش که می کنم دلم براش ضعف می ره این بچه تخس رو بی دلیل و بی نهایت دوست دارم ...

می خوام براتون یه داستان تعریف کنم ی داستان که شاید جذاب هم نباشه اما به این درد می خوره که من خودمو مرور می کنم توی این چند سال می تونم بفهمم چه کارا کردمو چه کارها نکردم حتی شاید تونستید و کمکم کردید و تونستم تصمیم درست رو بگیرم این روزا دارم خودم رو برای ی تغییر اماده می کنم اما قبلش می خوام حسابی فکر کنم انقدر که دیگه نگم اگه ...

قصه من از خیلی وقت پیش شروع شد خیلی خیلی زمانها دورتقریبا همون موقع ها که صدام داشت توی کاخش تصمیم می گرفت جنگ رو شروع کنه همون موقع قصه من هم گویا شروع شد تولد من همزمان با جنگ بود درواقع تمام بچه گی من در جنگ گذشت تنها می شنیدم که فلانی شهید شد و یا به سختی توی خاطرم هست که پدر و مادر نگران برادر بزرگه بودن که سرباز بود اون هم منطقه جنگی و اخرش هم یک روز با لباسها و سروصورت سوخته برگشت خونه و تعریف کرد که چطور برگشته پشت خط که مهمات ببره اما گفتن که کجا می خوای برگردی هیچ کی اونجا منتظر نیست... و همه یا شهید شدن یا اسیر!

از دوران بچه گی چیزخیلی زیادی توی خاطرم نیست جز ی سری خاطرات معمولی مثلا یادمه که یه دختر قلدر بودم و دوستهام یک گروه بودن که ... ( کلی نوشتم اما همه اش پرید )

چرا دارم اینهارو اینجا می گم ؟ نمی دونم جز این نیست که بعد همه زیر و بم زندگیم رو می دونید جز این نیست که ... بعدم گیر من توی حال تا بخوام به اونجای داستان برسم که هلاک شدم نه ؟!!

می خوام یه سوپرمارکت بزنم از اونها که چند سال بعد کلی پیشرفت می کنن از اونا که بعدها می شن فروشگاه زنجیره ای ... تصمیم دارم این کار رو بکنم ...اما این همه اون تغییر نبود ...

همه حرفم این نبود به قول نوید ما برای هم محدودیت ایجاد می کنیم من نمی تونم راحت حرف بزنم وگرنه ...

باز هم عیدتون مبارک

   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 11:20 | لینک  | 
 
 
                جیگرمی!!!
 
 

محاله کسی بگه جیگر! و من هوس جیگر نکنم یعنی انقدر جدی هوس می کنم که دلم ضعف می ره کلا به هر کلمه ای که توش ترکیبی از جیگر باشه حساسیت دارم پس از بکار بردن کلماتی مثل جیگرمی جیگرشو جیگرتو خیلی جیگر شدی جیگرتو خام خام جیگرشو خام خام و... اون هم سر ظهر اونم وقتی که شرکت هستم شدیدا بپرهیزید حتی شما دوست عزیز و جیگرم

بعد هم اصلا دلم خواست که نوشتم جیگر حرفیه ؟!!!!

می گه عید تعطیلین ؟ می گم نه اینا که این عید رو ندارن می گه : گفتم شاید نظرشون عوض شده باشه

عیدتون مبارک ... سید امان عیدی من فراموشت نشه ها ...

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 22:30 | لینک  | 
 
 
                به زودی در اولین دور برگردان u turn می کنیممم!!!
 
 

گاهی مجبوری برای پیدا کردن چیزی برگردی سر جای اولت ...

مثلا همین امروز توی مهمونی فهمیدیم یک لنگه گوشواره خواهره نیست یکم توی مهمونی گشتیم اما دیگه بیخیال شدیم و امید بستیم که همونجا توی خونه باشه که بود خوشبختانه... حالا هم جریان من هستش می خوام برگردم سر جای اولم!! شاید پیدا شم... شاید اونجا جا موندم و خودم خبر ندارم... شاید اروم بگیرم!!... شاید هم نگیرم... اما دیگه بسه هر چی دور خودم چرخیدم بیخودی بسه ...

این روزا حوصله کار کردن ندارم خسته خسته هستم از همه چیزاین دستور دادنای بی حد و حصرو بی پایان رییس خسته شدم نه این که زیاد باشه ها اما تکراریه ...می گه برو بانک پیش فلانی و ... چند دقیقه بعد منشی اش زنگ می زنه همین رو تکرار می کنه و من فقط داد می زنممممممممم من الزایمر ندارممممممممممممممم !!!!!من به کارم بیشتر از اون که تصور کنید وارد هستم پس اصلا حوصله ندارم چند بار چیزی رو که کاملا می دونم برام توضیح داده بشه ... من خودم می تونم تصمیم بگیرم که کی باید چه کاری رو انجام بدم پس این امر و نهی ها و بکن نکن ها فقط اعصاب نداشته من رو به هم می ریزه و بس...این یک هفته اخیر فقط دوروزکاری داشتیم که همون رو هم به زور کار کردم نمی دونم چرا من که این همه کار کردن رو دوست داشتم حالا اینطور شدم فکر کنم دیگه جدی جدی حوصله زندگی کردن رو ندارم یه جورایی دارم با دنیا قهرمی کنم ...

 گاهی با خدا بحثم می شه می دونی بهش چی می گم ؟؟!!!می دونم امان می دونم باید باهاش عاشقی کنم اما خب من اینم هر کی و دوست داشته باشم باهاش بحثم هم می شه کاریش هم نمی شه کرد خودش هم می دونه این و ...

قابل توجه بعضی ها مامان اینا قربونی کردن با این که من نتونستم برم ...اما من این عید رو بی دلیل نشستم تنهایی خونه و زار زدم زار زدمااااااااااااااا :)) روز بعدش رفتیم راس الخیمه هتلی که رزرو کرده بودیم یه اب گرم معدنی داشت از اونا که وقتی واردش شدیم انقدر ریلکس شدیم که همه مون دنبال یه جا می گشتیم بخوابیم اریا که این ور اون ور می افتاد و هی می گفت من کجا بخوابم و ما هی به تلو تلو خوردنش می خندیدیم ... فرداش هم برگشتیم و شبش هم کنسرت گوگوش رفتم که ... همه چیز عالی بود جز دوستانی که همراهیم می کردن من اونجا باز هم فهمیدم که اصلا دوستهایی که اینجا دارم با من هماهنگ نیستم و تصمیم گرفتم بار اخری باشه که باهاشون می رم بیرون  دلم اونجا بودن لیلا رو خواست منتها لیلا هم بدون همراه می فهمی که چی می گم لیلا نه ؟؟

اینم بگم بخندین بعد برم علی داشت جغرافیا می خوند و یه عکس نشون داد که یه حیوون دراثر خشکسالی مرده بعد گفت می دونی این چیه ؟ گفتم اره دیگه این جیرافه است ( یعنی جدی قاطی کردم می خواستم بگم زرافه اما به زبونم جیراف اومد بعد قاطی شدن شد این )... فکر کن نه جدی فکر کن ...

 گوگوش گفت می خوام یه جوک تعریف کنم هر چند می دونم دست اول نیست چون این روزا به لطف اینترنت چیزی به اسم جوک دست اول نداریم بعد گفت : ترکه شب اول توی حجله به عروسش می گه خانواده ات می دونن که اینجا هستی و من در مقابل چشمان حیران همراهانم انقدر خندیم که حد نداشت و هی از من می پرسیدن به چیه این جوک بی مزه می خندی :)

علی اپ کرده وبلاگشو با یک داستان از خودش ...

عکس هم گرفتم فقط نمی تونم بذارم ایا کسی هست یاری کند ...

این پست گیلاسی رو بخونین یعنی حرف دل من انگاری ...!!البته ی بار به زبون اوردم خواهر بزرگ بزرگ اره بابا همون مدیره که فکر می کنه همه شاگرداش هستن برام یک سخنرانی کرد که بنده حقیر به غلط کردن افتادم  اونم شدید!

اینم بگم برم بخوابم من خوبم یعنی الانش هم یکی بیاد یه جوک دسته چندم هم تعریف کنه من با صدای بلند می خندم همین امروز عصری هم که رفتیم تولد کلی رقصیدم کلی خندیدم کلی لبخند زدم به بقیه کلی همه به خواهره گفتن خوش به حالت چه خواهر نازی داری ...اما قضیه این که یه جای کار می لنگه من می گم اخه خدای من اخه خدای بزرگ من چرا ... ( ایناش خصوصیه در گوشی بهش گفتم ) فقط خلاصه اش این که چی شد این همه من و خوش شانس افریدی هان؟

خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟

   نوشته شده توسط بوف بینا در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 21:27 | لینک  | 
 
 
                کامنت خصوصی!!!!
 
 

پنجشنبه 5 آذر1388 ساعت: 17:50

توسط:مهرداد

بله..واقعه عید قربان
ای کاش عاشقان این روز را بجای گوسفندان بیچاره سر میبریدند تا هر سال هزاران واژه حماقت از روی زمین محو میشد و در عوض گوسفندان زیادی باقی می ماندند و نفعی به بشریت میرسید

چی فکر کردین اینم از کامنت خصوصی من

حالا نمی خوام توضیح بدم که من این روز رو بهونه می کنم تا ... بگذریم چرا باید توضیح بدم این برای پست قبل بود که من گفته بودم من عاشق این عید هستم ... اما خب کلا حال کنید مردم چی کامنت خصوصی می گیرن من چی هی ...

   نوشته شده توسط بوف بینا در جمعه ششم آذر 1388ساعت 1:41 | لینک  | 
 
 
                صدای ما را از بانک می شنوید ...
 
 گاهی اوقات از این همه بی حسی خودم می ترسم یعنی هیچ چیزی نه زیاد خوشحالم می کنه زیاد ناراحتم در تمام طول روز خنثی هستم این جریان برای کسی مثل من که برای هر چیزی عکس العمل نشون می داد خب یکم غیر معمول ...

دیدین می گن فلانی خرش از پل رد شد این حکایت رییس جان ما هستش ...

بلیت خریدم برای ۵شنبه اینده اما همکار .... ( هر فحشی که دوست دارید بذارید بجاش ) ایمیل زدن که دیرتر میان من که زیر بار نمی رم مگه این که ...

این روزا همه اش توی بانک ها هستم و اگه بانک دبی باشم به خاطر این که مشتری خاصشون هستیم به نت هم دسترسی دارم صدای ما ا از اینجا می شنوید ... دبی از فردا تعطیل تا یکشنبه ! باز دوشنبه و سه شنبه روز کاریه و باز پنجشنبه جمعه تعطیلیه ... اینم از این .

من برم کارم تموم شد می بوسیمتان بای

چند ساعت بعد نوشت :

دوباره در بانک هستیم خسته کوفته و داغون ولی خوشحاللللللللللللللللللللل تعطیلات خوبی در پیش داریم من عاشق عید قربان هستم نشد که بیام خودم هم باشم برای قربانی اما خب مامان اینا به نیابت از من قربانی می کنن ...

می خوام کلی خوش بگذرونم و کلی هم عکس بگیرم ... کنسرت گوگوش رو هم خواهم رفت و گزارش هم خواهم داد ...برای هر روز ی برنامه خاص ریختم می خوام که از این فرصت حسابی استفاده کنم ... همچنان خوشحالیم قابل توجه نوید خان

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 9:1 | لینک  | 
 
 
                هوای خوب پاییزی!
 
 

انقدر هوا خوب‌ِ انقدر هوا ملس و ناز که هیچ چاره ای نیست جز عاشق شدن ...! درسته اینجا پاییز زیاد حس نمی شه چون از نظر من پاییز یعنی فصل یه عالمه رنگ یعنی این که راه بری و برگا زیر پات صدا کنن درسته سالهاست ندیدم چون ایران نبودم درسته حتی اگر هم بودم انقدر عجله داشتم که چیزی نفهمیدم اما برام مهم نیست مهم اینه که همین امروز من لذت بردم حس کردم هوا انقدر خوبه که می تونم حتی تنهایی لذت ببرم حس کردم  همه چیز خوبه حتی حس کردم خیلی برای خودم مهم هستم ...

امروز بعد هشت ساعت کار کردن و دویدن نرفتم خونه اول رفتم دریا با صدای بلند موزیک گوش دادم بعد رفتم مکدونالد که یه بستنی سرد  یک درهمی بخرم اما نمی دونم چرا وقتی گفت چی می خواین سفارش بدین ؟ اپل پای داغ سفارش دادم ( من می میرم برای اینهمه ...) خلاصه بعد یک ساعت دور دور کردن رضایت دادم که برگردم خونه...واقعا هوا خوبه انقدر که فراموشت می شه اینجا همون جهنم ... موقع دیدن اون همه زیبایی یاد نوید عزیز هم افتادم با خودم گفتم اگه الان نوید بود حتما عکس می گرفت اون وقت من با این که دوربین خریدم نمی دونم چرا عکس گرفتنم نمیاد اصلا هم نمی گم که دلیلش اینه که اپلود کردن عکس بلد نیستم .

   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 21:14 | لینک  | 
 
 
                همین جوری !
 
 اون کودکِ بودااااااااااااااا اره همون کودک بی ادبِ دیگه! همچنان داره گریه می کنه بس که بی شعوره ...

تصمیم داشتم عید رو ایران باشم که فعلا بلیت پیدا نشده یعنی دیگه روم نمی شه که به اون دوستم بگم که باز من دیقه نود می خوام برم برام بلیت جور کن !


خواهره می گه بیا اعظم این چند روز ایام حج رو روزه بگیریم می گم باشه بعد خسته کوفته له تشنه بعد چند ساعت دوندگی بابت کاری می رم بانکی که خواهره هست می بینم !! با همکارا دارن چیزی می خورن یعنی رسما چشام چارتا می شه ...

آن لاین هستیمممممممممممم

نوید جان قول دادی نمی شه بزنی زیرش فراخوان هم نداریم !

((مرگ تنها مشاور با ارزشی ست که ما داریم .هر بار که فکر میکنی هیچ چیز رو براه نیست وتو در خطر نا بودی هستی "به طر ف مرگ رو کن واز او بپرس که آیا حق با توست یانه؟مرگ به تو خواهد گفت که اشتباه میکنی وهیچ چیز مهم نیست مگر تماس او با تو وسپس مرگت خواهد افزود:من هنوز به تو دست نزده ام.))     سفر به دیگر سو     کارلوس کا ستاندا  ترجمه دل آرا قهرمان

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:59 | لینک  | 
 
 
                کودکی که شاید سخت گریست ...
 
 
باشد یک روز ، سر فرصت و مجال بنویسم از خداحافظی توافقی . شاید هم از دردش ، از ردپای همیشه ماندنی اش ، از لبخند تلخ آخرین نگاهش . یک روز سر فرصت ، فکر کنم به همه فراموش شده های سهوی . به همه ندیده های محتمل . به همه گوشه های آن لبخند و آن نگاه آخر که می کوشند قوی و مغرور و شرایط را درک کننده باشند . یک روز ، بعد اینکه فکر کردم و به نتیجه رسیدم ، اگر رسیدم ؛ بیایم و بگویم که چه می شود آدم یادش می رود توی قلبش آن همه جای آبی و خلوت و خنک هست ، آن همه میل بازی و نوازش و بستنی و آب نبات قرمز هست ، آن همه سبد میوه و گلهای رنگ رنگ هست ....آدم یادش میرود و خیلی بالغ و پیر و سالخورده و فرتوت ، به توافق تن می دهد . در آغوش می گیرد ، می بوسد ، کمی گریه می کند و می گذرد . آدم یادش می رود کودکی هست که فغان می کند : نرو . که شیون می کشد و دستهای کوچکش را دراز می کند ، که چشمهایش هزاران درد برنچیدنی دارد ، که فغان می کند : نرو ...
آدم گاهی مجبور می شود از یاد ببرد ، مجبور می شود تن بدهد ، مجبور می شود پیر و خسته و سالخورده باشد ، بالغ رفتار کند ، لبخند بزند و بگوید : هر چه صلاح است .بیاید و بنویسد : صلاح بود . آدم گاهی مجبور می شود به خودش نگاه نکند ، که اگر ببیند چه میرود بر سرش ، تاب نمی آورد ؛ خب مگر آدم چیست ؟ یک آه و یک دم ! نه ؟ بعد آنقدر آه می کشی که دم را غنیمت است اصلا . دمی که می گذرد ...
باشد یک روزی فکر کنم که از کجای زندگی ، ناز چشم آدم دیگر نوازش نمی شود . هر چه هست ، واقعیت ملموس زندگی است ، حساب است و هزینه و فایده و صلاح و تن و معاشرت . هر چه که لمس کردنی ست ، دیدنی ست ، رسیدنی ست ، سیر شدنی ست . همه همین است و هیچ جز این . بعد باید یادم بیاید از کدام شب یا روز ، من هم رفتم توی جماعت پوست کلفت ها ، یا راستش نه ، گفتم منم جزء شماهام ... که دیگر کسی خراش ندهد این پوست نازک دائم به خون نشیننده را ...
پس یادم باشد بنویسم . از توافق بنویسم . از کودکی بنویسم که توافق کرد و سعیش را کرد گریه نکند . شاید هم سخت گریسته باشد ؛که آن را هم باید فکر کنم اینجا بگویم یا نه ....

وقتی نوشته ای رو می خونی که انگار همونی که می خواستی بنویسی یه جورایی دلت غنج می ره یعنی درواقع دلت می سوزه وقتی می بینی یه چیزی که تورو عذاب می ده ... مهمترین و بهترین قسمتش اینه که دیگه حتی فکر هم نمی کنی همون و می ذاری توی وبلاگت و خوشحالی که دردتو نوشتی که حالا از دردت کم می شه ...بگذریم من این روزا خوبم انقدر خوب که خواهره مثل یه مریض باهام رفتار می کنه هوامو داره نازمو می کشه حتی برای این که یه کم اوضام خوب بشه می بره همون فروشگاه که دوست دارم خرید بعد همه اش لباسهای رنگ روشن می خریم  قرمز ،سفید  ، سبز ، ابی یعنی فکر کن رنگ تیره هه اون بلوز بنفشه بود ... خوب می شماااا انقدر خوب که هنوز با پلاستیکش توی کمدمه و بهش دست نزدم ...

او می رود دامن کشان .من زهر تنهایی چشان

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 8:24 | لینک  | 
 
 
                خب ؟
 
 

جدیدا به بد نتایجی رسیدم بد خیلی بد ... یعنی انقدر بد که نمی شه از بدیش گفت ای خداااااااااااااااااااااااا یعنی من بمیرم که این روزارو نبینممممممممممم یعنی بمیرم دیگه خب :))

کجایی نوگل که ببینی این روزا فارغ فارغمممممممممممم ( با همین غ درسته ؟؟!!!)


بعدا نوشت ساعت سه صبح : سرم به شدت درد می کنه بیدارم دارم هی توی نت وول می خورم درواقع چیزی هم نمی خونم یعنی میام هم بخونم چیزی نمی فهمم بی هدف بیدارم... بی مقدمه می گه دوستت ندارم وسط این که داریم حرفهای معمولی روزمره رو می زنیم و پیزا می خوریم ... نگاش می کنم  می گم باشه ... می گه می خواستم امتحانت کنم ببینم برات چقدر مهمه ... باز نگاش می کنممممممم با خودم می گم ای خداااا دیگه داره اخر دنیا می رسه نه ؟"!!( دیده بودیم به کسی بگن دوستت دارم و منتظر عکس العملش بشن اما این یکی و دیگه نه دیده بودیم نشنیده بودیم که ... خوبه ارزو به دل نمی میرم )

پی نوشت بعدی :) هر کار می کنم این پست اون چیزی که می خوام نمی شه یعنی می بینم هنوزم دلم اروم نگرفته می دونی اصلا جریان چیه نوشتن چاره کار نیست دلم یه جیغ کشیدن یه گریه یا شاید یه بیت شعر درست و درمون می خواد کاش بشه یکی از این کارارو کرد ... الان که من بدم... خوبی تو ؟

پی نوشت اخر :حالا فکر کنم بتونم بخوابم شب خوش ...

...

 

گاهي

وقتي كه مي رسي

جفتت توي لانه مرده است

 

 

( زمستان بود

سرد

و هيچ كس نبود كه مرا دوست داشته باشد )

 

گاهي وقتي كه مي رسي

جفتت توي لانه مرده است

 

( بهار بود

من تنها بودم )

 

گاهي وقتي كه مي رسي

دير شده است

و يكي

يك گوشه اي

مرده است

 

( من) !

شعر از اینجا

 

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:20 | لینک  | 
 
 
                دخترک سیاه!!
 
 

یه دخترک کم سن لاغر و باریک و سیاه با لبهای گنده انجلینایی که هیچ زبونی هم جز زبون مادریش بلد نیست جدیدا وارد خونه ما شده طبق معمول که کارهای سخت با من هستش تربیت این خانوم با من هستش باید ببینین من و که چه دست و پایی می زنم تا به این کار یاد بدم خواهره می گه حالا که هیچی زبونی نمی دونه باهاش فارسی حرف بزنیم که مامان اینا هم اومدن راحت باشن می گم اوکی باشه بعد صداش می کنم ماریما کام هییر

امروز با شهرزاد قرار داشتیم که بریم مشاوره برای کاری تا برسم خونه دیر شد خواهره هم خونه نبود نگران بودم توی بزرگراه با حداکثرسرعت می روندم ... چند باری تلفن کردم خونه گفتم همه چیز خوبه فقط یه سری صدا از خودش در اورد وهی گفت اوکی یس بعد من با اریا حرف زدم خیالم راحت شد که همه چیز خوبه ... تا خونه رسیدم خواهره هم اومد باز علی و سوار کردم که ببرم کلاس بسکتبالش فکر کنید صبح ساعت ۶:۳۰ بیدار بشی بدویی تااااااااااااااا ۸ شب گاهی دلم برای خودم می سوزه ... 

بعد این که برگشتم خواهرک تعریف کرد که دیده دخترک ناراحت و هراسونه یادش اومده که با خانواده اش نتونستیم هنوز تماس بگیریم دوباره تلاش کرده و تماس برقرار شده گفت که دخترک اول گریه کرد بعد ... بعد این من بودم که زار می زدم ... با خودم فکر کردم یعنی وقتی مادرش پرسیده کجا هستی چه کار می کنی راحتی اذیتت نمی کنن چی گفته ؟؟!!

   نوشته شده توسط بوف بینا در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 20:56 | لینک  | 
 
 
 
Free counter and web stats